تبليغاتX
کودکانه های یک زن -

کودکانه های یک زن

نوروزتان خجسته باد

 

سلام

بعد از مدت ها ،فرصتی دست داد تا باز هم نوشته ای دیگر از خودم را برای نقد و بررسی عرضه کنم .نوشته زیر نخستین تجربه من در شعر انگلیسی است .کاری ساده اما معصومانه. شاعر و منتقد گرامی آقای محمود کیانوش مثل همیشه که به من و همسرم مهدی لطف دارد و صد البته روابط عاطفی من و مهدی با او و همسر نازنینش پری خانم فراتر از این هاست، نقدی بر این نخستین تجربه من نوشتند.باز هم دست مریزاد به او که از میان  این همه دوست، یگانه کسی  است که با  وجود رنجوری تن و گرفتاری های غربت ،نوشته های ما را می خواند و به نقد آن ها می نشیند .درود بر او...

چشم انتظار نگاه منتقدانه شما هستم.

 

 

                                        با احترام

                                      شهره یوسفی

 

 

 

 

 

My dear Daddy Kianush, the Lord Moon, and Mummy Pari, the Lady Sun,

Writing in English is very, very difficult for me. I translate here one of my poems

In English for you. I know that it is a very weak poem, but I need your help.

Please do not laugh at my poem and my poor English.

With best wishes.

Mehdi sends his warmest greetings.

 

 

 

 

 

 

Poem

 

 

God is My Lord,

And I am His beloved wife.

Life is our child,

And we are happy,

Because we have a glorious house in heaven

And a beautiful one on earth;

And our child plays joyfully

Between them.

Sometimes our child cries,

My lord,

And sometimes I do.

And our child is full of dreams of the sea,

And I make a sea for him with my heart.

God Is my Lord

And He helps me,

Because I am His beloved wife,

Mother of Life.

Shoreh Yousofi

 

 

 

 

شهره خانم عزیز ،

 

شعر «خداوند سرور من» است را خواندم  ، و آن را با اندک تغییری ، نه در معنی ، بلکه در کلام ، چنین بازخواندم :

          خداوند سرور من است ،

          و من همسر اویم ،

          و زندگی فرزند ماست .

 

         

          ما خوشبختیم

          زیرا که خانه ای بزرگ در آسمان داریم ،

          و خانه ای زیبا بر زمین ،

          و فززند ما هر روز

          میان آن دو

          شادمانه بازی می کند .

 

          گاه او می گرید ،

          سرور من ،

          و گاه من ،

          و فرزند ما در رؤیای دریاست ،

          و من برای او

          دلم را دریا می کنم .

 

          خدا سرور من است

          و مرا یاری می کند

          زیرا که من همسر اویم

          و مادر زندگی .

 

          شاید پیش از آنکه شعر «خدا سرور من است» را به این صورت بازخوانی کنم ، باید از شاعر می پرسیدم : « وقتی که می گویی : « گاه او گریه می کند / سرور من / و گاهی من» ، منظورت خداست یا فرزندتان که هر روز شادمانه میان دو خانه زمین و آسمان بازی می کند؟» و چون فکر می کنم که این ابهام ناشی از نارسایی بیان است ، خودم را به جای خواننده عام شعر می گذارم که قرار نیست برای نارسایی بیان و رفع ابهام خود به شاعر دسترسی داشته باشد، و نپرسیده از شاعر ، آن را چنان می خوانم که ابهام آن تأمل انگیز    شود ، به این معنی که خواننده هم بتواند فکر کند که گاه خدا می گرید ، خدایی که سرور گوینده شعر و پدر زندگی است ، و گاه گوینده شعر که همسر خدا و مادر زندگی است ، و    هم بتواند فکر کند که گاه فرزند گریه می کند و گاه مادر او ، و شاید من در چنین شعری  نتوانم «گریه» بیان درد و اندوه و درماندگی بپندارم ، و آن را «اندیشه» بگیرم ، زیرا که «زندگی» یا «فرزند» است که باید بخندد و بی «اندیشه» شادمانه بازی کند ، و پدر و مادر، که «آفریننده» اند ، اگر در آفرینش خود مختار بوده اند ، باید در «اندیشه» زندگی باشند ، اندیشه ای که با گرانی شگفت و ادراک ناپذیر خود در استعاره «گریه» می نشیند ، چنانکه   بی اندیشگی و خودبودگی و شکفتاری و آزادی و بی پروایی «فرزند» یا «زندگی» می تواند در استعاره «بازی شادمانه» بنشیند . شاید شاعر بگوید : « من خواسته بودم بگویم :

          گاهی او ( فرزند ما ) گریه می کند ،

          ای سرور من ،

          و گاهی من ( همسر خدا و مادر زندگی)

و مگر بیان من چنین معنایی را نمی رساند ؟»

          و من می گویم که در رساندن این معنی رسا نیست ، و اگر هم می بود ، با معنای کلی شعر همخوانی نمی داشت . همسر خدا و مادر زندگی نیازی ندارد که سرور خود را دور و  بی خبر از خود احساس کند و برای تسلی خاطر خود او را مخاطب بگیرد و صورت        حال هستی خود را برای او روایت کند . او صورت حال هستی خود را می چشد ، می نوشد ، زمزمه می کند ، می خواند ، می سراید ، می نوازد ، برای خود و برای دیگران .

          من این شعر را «عرفانی» می بینم ، عرفان به معنای شناختی احساسی و اشراقی که عرفانی شعری و جهانی است ، نه عرفانی تجربی و استدلالی ، و نه عرفانی سرگردان و مذهبی . وقتی که شاعر در برخورد با نوری که از دریافتی ناگهانی در درون او درخشیده است ، بی درنگ و با هیجان به آواز در می آید ، آوازش جلوه ای از چنین عرفانی است ، و شاید «مولوی» ، در هنگامی که نور سادگی دریافت «شبان» در درونش درخشید و گرمای مهر پاک شبان در پذیرایی از دوست و مهمانش ، خدا ، در دلش نشست ، بی درنگ و باهیجان به آواز درآمد و گفت :

          تو کجایی تا شوم من چاکرت

          چارقت دوزم ، کنم شانه سرت

          جامه ات شویم ، شپشهایت کشم

          شیر پیشت آورم ، ای محتشم

          دستکت بوسم ، بمالم پایکت

          وقت خواب آید ، بروبم جایکت

          ای فدای تو همه بزهای من

          ای به یادت هی هی و هیهای من ...

اما «مولوی» خود هرگز آن « شبان ساده» نشد ، فقط در گشت عارفانه خود و درآفتاب اقلیم شعری خود می توانست به چنین شبانی بر بخورد و حال او را بشناسد . او با استدلال ثابت  می کرد که «پای استدلالیان چوبی بود» ، و حکایت چنین شبانی که می توانست تا به حد یک دوست با خدا نزدیک باشد ، در نزد مولوی یکی از بسیار مایه هایی بود که برای مکتبی و استدلالی کردن عرفان به کار می برد . در اینجا من جای «شبان ساده» را به «راینر ماریا ریلکه» ، شاعر آلمانی (1926-1875) ، می دهم که خدا «همسایه» اوست ، در شعر «خدا ، ای همسایه من» :

 

                   خدا ، ای همسایه من ، اگر بارها در طول شب

                   سخت بر در می کوبم و آشفته ات می کنم ،

                   تنها به این سبب است که گاه هیچ صدای نفسهای تو را نمی شنوم ،

                   و می دانم که تو در آن تالار بزرگ تنهایی .

                   و اگر نیاز به جامی آب داشته باشی ، هیچکس آنجا نیست

                   تا در تاریکی آن را بیابد و به دست تو دهد .

                   من همواره گوش به زنگم . کافی است که اندک اشاره ای کنی .

                   بسیار به تو نزدیکم من .

 

                   میان ما دیواری است نازک ،

                   و آن هم به تصادف محض ، زیرا که بر آمدن آوایی از  تو یا از من

                   کافی است که آن را بشکند و فرو ریزد ،

                   و آن هم بی آنکه صدایی برخیزد .

 

                   دیوار از صورتهای تو پدید آمده است .

 

                   صورتهای تو در پیش تو بر پایند و همچون نامها پنهانت می دارند ،

                   و هنگامی که نور اعماق درون من به شعشعه در می آید ،

                   نوری که تو را در ساحت آن باز می شناسم ،

                   قاب صورتهای تو را فرا می گیرد .

 

                   و آنگاه حسهای من ، که زود توان خود را درمی بازند ،

                   آواره و از تو جدا می مانند .

 

          و اما در شعر «خدا سرور من است» گوینده نه «شبان مولوی» است ، در عرفان آسمانی او ، نه «همسایه ریلکه» ، در عرفان زمینی او . گوینده اینجا زن است ، زمین است ، رحم حیات است ، و سرور او می تواند آفتاب باشد ، که بارور کننده نطفه حیات در زمین  است ، و فرزند او ، فرزندان او همه جاندارانند ، همه زندگانند که به مهر پدارانه آفتاب در رحم زمین پرورده می شوند و بر می آیند و شادمانه در این میان بازی می کنند . بازی       می کنند زیرا که به غریزه در گذرند و در گذرانند ، و در این فرصت شاید قرار نباشد که در کاری بکوشند و به جایی برسند . کار همان بازی است ، و جا همان دامن زمین که مادر   است ، و زیر آفتاب نگاه جان پرور پدر که آفتاب است .

          و اگر در نگاهی دیگر زن ، همان زن دیده شود ، و زاینده انسان ، و به تعبیری زاینده مرد ، که نگاهبان باروری رحم اوست ، این فرزند بیقرار بازی دوست رؤیاها دارد ، و رؤیای دریا ، استعاره ای است برای همه آن خطر کردنها ، آن دل به دریا زدنها ، آن بر محالها را ممکن گرفتنها و رفتنها ، و اینجاست که زن دلش را دریای فرزند می کند ، به این معنی که با دلش ، لحظه به لحظه و موج به موج همراه اوست ، و در این همراهی دل به یاری خدا ، سرور خود ، گرم می دارد .

          اگر گوینده شعر «خدا سرور من است» ، جز اینها که گفتم ، خواسته بوده است که چیزی دیگر بگوید ، باید بگویم : چنان نگفته است که من آن چیز دیگر را در آن بخوانم .

          در پایان به گوینده این شعر می گویم که زندگی کن ، و در گذار زندگی چشم دل گشوده بدار تا هر گاه که شعری جلوه می کند ، آن را باز بشناسی و در دل بنشانیش . اگر بنشینی و به زندگی وقفه بدهی و در انتظار شعر بمانی ، شعر هرگز به سراغت نمی آید . هر شعری در بطن تجربه های عینی و ذهنی زندگی در گذار نهفته است و خودش را تنها بر چشم گشوده آگاه دلان آشکار می کند . آن ترفندبافیها که با نقاب «مدرنیسم» و «پسامدرنیسم» و «فراسخن» عرضه می شود عرض خود بردن است و زحمت دیگران داشتن ، و در طلب نام چشمه زمزم را آلوده کردن .

 

برای فرزندم مهدی مهر فراوان و سلام بلند دارم .

 

محمود کیانوش

لندن ، 25 آوریل 2006                                

   

             

         

 

             

         

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386 18:11 توسط شهره یوسفی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من شهره یوسفی هستم . میراث دار دل واپسی ها و پاسدار امتداد گیسوان حو ا و دل تنگی هایش.
کتاب هایی که تاکنون از من چاپ شده است عبارتند از:
1- ترانه های آدم وحوا،دفتر اول،انتشارات روزگار،1378
2_ سخن اززندگی نقره ای آوازی ست،(بررسی شعروزندگی فروغ فرخ زاد)،انتشارات آفرینش،1383.
3- بازنویسی کارتون شرک 1و2،انتشارات خانه ادبیات،1383.
4-بازنویسی کارتون نمو،انتشارات خانه ادبیات،1384.
5-لق لقو (داستان طنزی برای کودکان)،انتشارات خانه ادبیات،1384
6- وغ وغو(داستان طنزی برای کودکان)،انتشارات خانه ادبیات،1384
7- مام غولی(شعری بلند برای کودکان)،انتشارات خانه ادبیات،1384
8- یک سبد شعر،سروده :کبراهاشمی،تصویر گر:شهره یوسفی،انتشارات آفرینش،1384.
9- بازنویسی کارتون شرکت هیولا،انتشارات خانه ادبیات،1384
10- ترانه های آدم وحوا،دفتردوم،انتشارات آفرینش،1384


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

دریافت نیما یوشیج از شاعران کلاسیک/محمود کیانوش
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

فروردین 1387

فروردین 1386
آبان 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384



پیوندها

مهدی خطیبی/تاول حکایت راه است
تازه های ادبی
محمود کیانوش/شعر جهانی
احمد افرادی/دنیا خانه من است
اسدالله امرایی
رضا مقصدی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin