|
سلام بعدازمدت هاکه درگیرکارهای نمایش گاه بودم بالاخره فرصتی شد تا به روزکنم. چشم انتظار دیدارتان هستم. 1- اگرچه گفتن این اتفاق راحت نیست خدای ساده ی عاشق،خدانگهدارت برای من که خدایی نکردی، اماباز سپردمت به خداوند،دست حق یارت حلال کردمت امشب !چه دیده ای ،شاید برای من به قیامت کشید دیدارت من ازخدای جدیدم دوباره می خواهم که درپناه خدایی جدید بسپارت زمکروحیله ی شیطان،زچشم بدخواهان زشرهرچه خداهست درامان دارت توهم خدای عزیزی برای من بودی ولی زیادشده وعده های بسیارت برای من که خدایی نکردی،اماباز حلال کردمت امشب،خدانگهدارت 2- دربستری که بوی علف دارد گویی شرنگ واقعه می بارد دستی میان خلسه ی هربوسه گلبرگ های حادثه می کارد درخاک تَف گرفته ی تن هامان این سرزمین بایرِبی حاصل چیزی شبیه معجزه می روید چیزی شبیه زمزمه ی ساحل وقتی ستاره ها همه خوابیدند درامتدادتیره ی شب هنگام یک حس ناشناخته ،می گیرد درچشم های وحشی مان، آرام ماسبزمی شویم تمام شب دربازوان محکم یکدیگر بوی بهاروعطرعلف پیچد درخوابگاه ساکت مان یکسر غافل ازاین که درپس هربوسه درامتدادیک شب ناآرام اهریمنی به خواب فرورفته تاصبح ازمن وتوبگیردکام دربستری که بوی علف دارد گویی شرنگ واقعه می بارد دستی میان خلسه ی هربوسه گلبرگ های حادثه می کارد 3- لای لا ی لای بخواب گهواره ی کوچکم من دیگر بزرگ شده ام خوابم پریده عروسکم کور شده گیسش بریده دستش شکسته کر شده لالایی ام را نمی شنود اما من دیگر بزرگ شده ام خانه دارم زندگی دارم شوهر دارم اما عروسک ندارم وضعم خوب است خانه ای قشنگ مبلمانی شیک و یک زندگی که لالایی رادوست ندارد به جز عروسک همه چیز دارم آدم بی عروسک بچه ندارد فقط لالایی دارد لای لای لای بخواب گهواره ی کوچکم من در تو بزرگ می شوم و تو ، کوچک ترین گهواره ی دنیایی که لالایی من می تواند تنها تو را بخواباند لالایی من باکره ترین زن دنیا که هر روز جنین تازه اش را در زهدان ذهنش خفه می کند که مبادا عروسک کورش را از او بگیرد ! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 9:14 توسط شهره یوسفی |
|
| ||||||