|
«خداوندكودكي است ابدي ، که در باغي ابدي ، به بازي ابدی ،سرگرم است. » «شري اوريبندو» نمی دانم در این روزگاربی حوصله گی وتنبلی که حتانقد کردن برای اهلش انگارسخت ترین ودشوارترین کارهاست،آیا کسی حوصله می کند نقدی را که دیگری انجام داده(حتا سرسری هم که شده) بخواند و نظر بدهد؟ آن هم اگر در موردی خاص،مثلآکودک و نوجوان باشد که همه ی ما دوران طلایی اش راگذرانده ایم اما همیشه آن را دست کم گرفته وبی اهمیت می انگاریم! وهیچ وقت به این مهم توجه نداریم که آگاهی ما _که خودمان پدرومادرهستیم یا در آینده خواهیم بود_دراین مورد چقدراهمیت دارد.نوع انتخاب کتاب،مضمون نو و مناسب،شکل گیرا وجذاب ،تصویرگری خوب و زیبا و... در رشد ذهنی ،فکری وتخیل کودک بسیارموءثراست.خصوصآ حالا که ارباب فضل ودانایی! صدر نشین وقدرت مند برکرسی رفیع خود آموخته ها وعلوم من درآوری شان لمیده اندو قصد پایین آمدن هم ندارند.و بدا به حال نسل بیچاره ی بعد که همان فرزندان دلبند و معصوم ما هستند.روزی که من شروع کردم به کار برای بچه ها اصلآ فکرش را هم نمی کردم که این همه سیاست بازی،دغل کاری،نان قرض دادن والبته قرض گرفتنش ،وهزارویک _به قول معروف_ بامبول که در حوزه ی ادبیات بزرگ سال هست در حوزه ی کودک و نوجوان هم باشد.اما متاءسفانه بود وچه جورهم بود.دراین میان نقش حساس منتقد شاید بیش ترین حرف را می زند. منتقدهایی که شاید اولین اصل برای ورودبه دنیای کودک(که همانا کودک بودن است)را نادیده گرفته اند.اگرکسی چه نویسنده،چه شاعر،چه منتقد،وچه پژوهش گر،کودک درونش زنده شاداب ،با نشاط والبته باهوش نباشد هیچ وقت نمی تواند با بچه ها ارتباط برقرار کند و وارد دنیای آن ها شود. بااین اوصاف فکرمی کنم که این در درجه ی اول وظیفه ی همه ی ماست که نسبت به مسایل مربوط به بچه ها حساسیت ودقت به خرج بدهیم تا هرکدام مان به نسل آگاه واندیش مندی که از خودبه جا می گذاریم افتخارکنیم وبه تلاشی که دراین راه کرده ایم ،ببالیم. درنمایشگاه کتاب سال 83هرکسی راکه درمحوطه وغرفه می دیدی یک کتاب بزرگ"غوغولی"دستش بود.چه بزرگ وچه کوچک.وآدم های بدشانس بسیاری مثل من بودندکه کتاب به آن ها نرسیده وهمگی درحسرتش مانده بودند. "غوغولی"جنجال عظیمی به پا کرد.هرکسی ازناشر و منتقد و ممیزی به آن تاختند بدون این که هیچ پشتوانه ی علمی وعقلی داشته باشند! همه فقط دل شان ازاین خون بود که ناشرباقطع بزرگ کتاب، بچه هارا گول زده و پول خوبی از فروش آن ها به جیب زده است.درست مثل حرفی که درباره ی "نویسنده و ناشر کتاب هری پاتر زده بودند و هنوز هم می زنند"اما این وسط تنهاچیزی که به ذهن می رسد متاءسفانه تنگ نظری و کم سوادی مسوءلان فرهنگ وادب است.چراکه آوردن ادله می تواندبه اثبات نظریه کمک کند اما نیاوردن آن همراه با پافشاری کردن روی آن نظر ،نادانی وکم خردی رااثبات می کند. آن روزکه درنمایشگاه موفق به تهیه ی کتاب "غوغولی "نشدم هیچ وقت فکرش را نمی کردم که سال آینده کتاب های من به جای "غوغولی"دست بچه ها والبته بزرگ ترها باشد. اما نمی دانم چرا دیگر کسی درموردقطع های جدیدکتاب ها،ناشر، نویسنده ،شاعر،تصویرگر اظهارنقدونظرنکرد!شایدچون دست زیاد شده بود و همه از روی "غوغولی" کپی کرده بودند.و شاید همین موضوع باعث تبرئه ی کتاب ها ، ناشر،نویسنده ،شاعر،و تصویرگر شد!نمی دانم ،اما من یک نویسنده ی جوان،پرانرژی،کوشا، با اندیشه ای در توان خود و البته با ظرفیت هستم که با ورودم به دنیای ادبیات کودک انتظاردیگری ازمنتقدها داشتم.همیشه نقد، چه خصمانه،چه اندیش مندانه وچه مغرضانه به روی نویسنده ی آگاه پنجره هایی را می گشایدکه پس پشتش جز نور و روشنایی چیزی نیست.من گله ی خودرامی گویم که: ای کاش کار و حساب مرا با دیگران محاسبه نمی کردند تا از این نور و پنجره های نورانی محروم نمانم واین کوچک ترین حقی ست که من به خود می دهم. می دانم کمی طولانی شد.ببخشید.واماقصدم از این همه پر چانه گی : نقدی دراین رابطه از خانم "مهروش طهوری"درکتاب ماه چاپ شده بود. هم من وهم آقای ستارزاده ،مدیرانتشارات خانه ی ادبیات ازآقای مهدی خطیبی درخواست کردیم که نقدی براین نقد بنویسندکه به حق وبه انصاف حق مطلب را ادا کردند.حال هر دونقد را به طورکامل می آورم که شما خودتان قضاوت کنید ،کدام یک به معنای واقعی نقداست وکدام یک ... .امیدوارم بخوانیدو مراازنظرات ارزش مندتان آگاه کنید.چون نویسندگان امروزمعلمان نویسندگان فرداهستند. "شادمانی کودکانه هرگز ازدل تان پر نزند" شهره یوسفی صنعت نیناش ناش! مهروش طهوری اشاره: شنیده بودیم که غوغولی ،فروش خیلی خوبی داشته ونان ناشرش حسابی توی روغن است ودوستان این کاره،مدام«خوش به حالش»،«خوش به حالش»می گفتند ودل ما هم می رفت! بالاخره رفتیم ویک غوغولی خریدیم وبچه هایمان لذت بردند؛البته تنهاازشکل وقیافهء کتاب که چه بخواهیم وچه نخواهیم،بچه پسند است. کتاب را که باز کردیم تا بفهمیم داخل این قطع نوبر چه خبر است، با خواندن بند اول به اصطلاح شعر آقای هوشنگ معمارزاده ،آه ازنهادمان برخاست وتعجب کردیم ازساده پسندی مردم که فقط به خاطرتصویرتمام قداین بچه غول چشم آبی جین پوش،سرهمیشه خلوت کتاب فروش ها راشلوغ کرده اند. منظومهء غوغولی،از بند های سه بیتی ساخته شده است؛بابرگردان هایی یک درمیان که عبارتنداز: «غوغولی مانیناش ناشه/لوس مامان وباباشه» و «شلخته خان نیناش ناشه/لوس مامان وباباشه». البته،در دوبند آخر که غوغولی دچارتحول می شود ،دوبرگردان دیگر به چشم می خورد: «غوغولی ما نیناش ناشه/ناز مامان وباباش» و «غوغولی ما نیناش ناشه/چه خوبه دوست ما باشه». این مظومه به کل فاقد قافیه است ومعمارزاده به اشتباه «شه»را قافیه فرض کرده.مثلا دربند سوم می خوانیم: «شلخته خان سر به هواست الکی خوشه ،بازیگوشه عین عزیزدردونه ها بچهء لوس ننه شه دلش می خواد ازصبح تا شب بغل باباجونش باشه» وزن منظومهء مورد بحث ،دربسیاری ازموارد ،ضعف و دست انداز دارد وبی اغراق، هیچ کشف ،تصویر یا لحظهء شاعرانه ای درآن دیده نمی شود.حتی زبان ، لحن ودایرهء واژگان هم برای کودکان مناسب نیست .به عنوان نمونه ،به چند بیت زیر توجه کنید: «لمبوندن صبحانه هم یه ساعتی طول می کشه» «زرافه خان ،معلمش خون به جگر ازدستشه» «همسایه ها عاجزشن مثل یه گوله آتیشه» «صحنهء جنگه جون تو جنگ پشه با حبشه» «پای خرش مونده توگل خرش معطله چشه» پرندهء شونه به سر نگاه کنین ، سلمونی شه» «میمونه هم نشون می ده که جای دوستش کجاشه» «بیخودی نیست که غوغولی هرهرشه و کرکرشه» شایدحتی نتوانیم به یک بندازمنظومهء مذکوراشاره کنیم که زبانی روان وبی اشکال داشته باشد.به عنوان مثال،فقط دوبند از این منظومه را می آورم که حقیقتا مخدوش ترازبند های دیگرنیزنیست: «بعداز اونم که نوبت دیدن برنامه هاشه ازاین کانال به اون کانال کنترل اسباب بازی شه هرچی میگن بسه دیگه کسی حریفش نمی شه» و «نشد ولی باورشون گفتن شاید داداششه یواش یواش دیدن که نه غوغولیه،خودخودشه هورا کشیدن همه شون این صدای هلهله شه» آیا نمی شود ابتکارات حوزهء فرهنگ.مثل قطع وظاهر جدید کتاب ها.رابا محتوای ادبی مطلوب وتصویرگری مناسب همراه کرد؟ داستان کتاب هم همان داستان یک خطی طبق معمول کتاب های بازاری است.بچه غول کثیف ، شلخته،تنبل وپرخوری را اطرافیانش طرد می کنندواو بالاجبارمتحول ودرنتیجه ، تمیز،منظم وعزیز می شود؟تنها تفاوت این ماجرا با داستان های مشابه، این است که شخصیت اصلی داستان به جای پسرها ،دخترها وحیوانات بی تربیت،یک بچه غول بی تربیت است . یادداشتم را با این پرسش به پایان می برم که آیا نمی شود ابتکارات حوزهء فرهنگ-مثل قطع وظاهر جدید کتاب ها- را با محتوای ادبی مطلوب و تصویر گری مناسب همراه کرد؟ «نقدها را بُوَد آيا كه عياري گيرند» (نقدي بر يادداشتي با عنوان «صنعت نيناش ناش!»[1]) مهدي خطيبي در شمارهي 83 ماهنامهي تخصصي اطلاعرساني و نقد و بررسي كتاب كودك و نوجوان كه با عنوان عامِ كتاب ماه منتشر ميشود، به مقالهاي برخوردم با عنوانِ «صنعت نيناش ناش!» از سركار خانم «مهروش طهوري» كه ميكوشيد ديدگاه خود را در مورد كتابي با عنوان «غوغولي» براي علاقهمندان و جويندگاني چون من بازگو كند. راقم اين سطور كه دورهگرد پاپتي ادبيات معاصر است، زماني كه نوشتهي ايشان را خواند، نه تأسف خورد، نه خوشحال شد، بلكه با خود گفت : «تو نيز نه از راه انكار يا تأييد، بل از مسير روشنگري، ديدگاهت را بازگو كن، تا شايد خوانندهي هوشيار خود به قضاوت بنشيند.» در ابتدا بايد از نويسندهي آن مقاله تشكّر كنم كه در اين روزگار وانفسا كه فرآيند قلمزدن و تحقيق عُسرت و غربت است، ايدهها و نظريات خود را براي ما ـ خواننده ـ به قولي قلمي كردند. محور نظريات ايشان در مورد كتاب غوغولي ـ كه مرا وا داشت تا اين كتاب را بخوانم و اين خود مزيّتي است براي تصويرگر، شاعر و ناشر كه خوانندهي بيحالي چون مرا، وادار به تهيهي كتاب ميكند ـ بر دو موضوع عام است: 1 – ناشر 2 – متن كتاب منتقد محترم در ابتداي «يادداشت» شان ـ با عنوان «اشاره» ـ اشاره ميفرمايند: «شنيده بوديم كه غوغولي، فروش خوبي داشته و نان ناشرش حسابي توي روغن است و دوستانِ اين كاره، مدام «خوشبهحالش»، «خوشبهحالش» ميگفتند و دلِ ما هم ميرفت! بالاخره رفتيم و يك غوغولي خريديم و بچههايمان لذت بردند؛ البته تنها از شكل و قيافهي كتاب كه چه بخواهيم و چه نخواهيم، بچهپسند است. كتاب را كه باز كرديم تا بفهميم داخل اين قطع نوبر چه خبر است، با خواندن بندِ اولِ به اصطلاح شعر آقاي هوشنگ معمارزاده، آه از نهادمان برخاست و تعجّب كرديم از سادهپسندي مردم كه فقط به خاطر تصوير تمام قد اين بچهغول چشم آبي جين پوش، سر هميشه خلوت كتابفروشها را شلوغ كردهاند.»[2] بيشتر اهالي ادبيات ميدانند، در ميانهي سالهاي 1330 تا 1350 كه مرحلهي باروري ادبيات معاصر بود در حوزهي انتقاد ادبي جرياني باب شد كه از يك سو ريشه در فرهنگ «شبان ـ رمگي» (به تعبير جاويدان باد محمّد مختاري و به تعبير هگل «خدايگاني ـ بندگي») و استبداد فردي داشت و از ديگر سو خلاصه ميشد به نقض یا مدح. اساساً تفكر انتقاديمان نقض يا مدح مطلق بود(و البته هست). متن هيچگاه ارزشي نداشت، امّا ديدگاه نويسنده (در جنبة عام)، شخصيت او، علاقهمندي او به ايدئولوژي يا گروه خاص مورد مداقه و غور قرار ميگرفت. اگر ناقد و نويسنده در يك جبهه بودند، «بانگ زهازه» برميخاست و اگر در يك گروه نبودند آنوقت ايرادهاي «بنياسراييلي» و «نيشغولي» چون تير به سمت نويسنده پرتاب ميشد: ـ «اين نويسنده بيسواد است» ـ «نويسنده مقداري احاطه به موضوع مورد بحث ندارد» ـ «نويسنده حتّا ابتداييترين اصول نوشتن را هم نميداند.» و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. مثلاً اگر همان نوشتهي ابتدايي منتقد كه با نام «اشاره» آغازگر «يادداشت» شان است، به دست منتقدي در جبههي مخالف قرار ميگرفت در ابتدا به «پرشنوشتاري» «فقدان يك دستي زباني» و … اشاره ميكرد و سپس حكم صادر ميكرد: «هه! منتقد! تو كه هنوز ابتداييترين اصول را نميداني چرا اصلاً مينويسي؟ »يعني همان كاري كه سركار خانم طهوري با ناشر، شاعر و تصويرگران كرده است. آخر دوست من! اگر «نان ناشر حسابي توي روغن است» مزد جسارت خود را در زمانهاي ميخورد كه چه بسا بتوان به آن صفت «اختگي» داد. در روزگاري كه شمارگان كتابها به 5000 نسخه نيز نميرسد كه تازه در ميان اين آمار و ارقام حيلهها و خدعههاي فراواني نهفته است. ناشري كتابي را در قطعي غيرمتعارف عرضه ميكند، آيا به عقيدهي شما نبايد «خوشبهحالش» شود؟ بيشتر ناشران ما در يك حالت ركود به سر ميبرند كه البته سختيها و عدم امكانات را نيز نبايد از نظر دور داشت. بازار يكنواخت و ملالآور كتاب كودك بيگمان به چنين تلاشهايي نياز دارد. مگر نه آن كه طرح جلد، نوع صفحهآرايي، حروفچيني و در مجموع عرضهي منزّه و زيباي كتاب وظيفهي ناشر است؟ پس با توجه به بازار بيحال كتاب كودك، ناشر آن كتاب وظيفهاش را به نحو احسن انجام داده است. امّا موضوع ديگري كه منتقد محترم در مورد آن مطلب نوشتهاند، متن است. متن كتاب غوغولي، شعري است كه در قالب بينابين تركيب بند و ترجيعبند سروده شده است. منتقد در چهار محور عام: شكلي، زيباييشناسي، زبانشناسي و محتوايي با اشارههايي گذرا ـ متن را مورد انتقاد قرار داده است. خلاصه اين موارد عبارتاند از: موسیقی: كناري (قافيه):«اين منظومه به كل فاقد قافيه است و معمارزاده به اشتباه «شه» را قافيه فرض كرده ] …[» بيروني (وزن):«وزن منظومه ] ي[ مورد بحث، در بسياري موارد، ضعف و دستانداز دارد» زبان شناسي « ]…[ حتي زبان، لحن و دايره ]ي[ واژگان هم براي كودكان مناسب نيست ]…[ شايد حتي نتوانيم به يك بند از منظومه ]ي[ مذكور اشاره كنيم كه زباني روان و بياشكال داشته باشد ]…[» محتوايي «داستان كتاب هم همان داستان يك خطيِ طبق معمولِ كتابهاي بازاري است. بچهغول كثيف، شلخته، تنبل و پُرخوري را اطرافيانش طرد ميكنند و او بالاجبار متحول و در نتيجه، تميز، منظم و عزيز ميشود! تنها تفاوت اين ماجرا با داستانهاي مشابه، اين است كه شخصيت اصلي داستان به جاي پسرها، دخترها و حيوانات بيتربيت، يك بچهغول بيتربيت است.» در ابتدا دو نكته را بايد توضيح دهم: متني كه من مورد انتقاد قرار ميدهم، نوشتهي سركار خانم طهوري است و اگر به مناسبتي نقبي نيز به كتاب غوغولي ميزنم بيشتر جهت ارايهي مصداق است. دو ديگر، همانطور كه در ابتداي اين نوشته اشاره كردم نه قصد انكار و نه تأييد دارم، تمام هدف من روشنگري است و در نهايت بررسي «آسيبشناسي نقد معاصر». منتقد محترم شعر غوغولي را «منظومه» ناميدهاند. امّا من آن را ـ با تسامح ـ «شعر بلند آهنگين» مينامم. تفاوت منظومه با شعر بلند مانند تفاوت يك ستاره با منظومهي كيهاني است. منظومه به علّت چند صدايي بودن و چند صحنهاي بودن، مجموعهاي از شعرهاي كوتاه است كه يك تم مركزي آنها را به هم وصل ميكند امّا در داستانهاي منظوم فارسي به ضرورت كار داستانگويي، به خصوص در قسمتهايي كه شاعر مفصلها و روابطِ داستان را توضيح ميدهد باعث ميشود كه در قلمرو نوشتهي منظوم جاي گيرد[3] حتّا به عبارتي بهتر غوغولي را ميتوان يك داستان منظوم يا آهنگين ناميد كه سيري خطّي را با محوريت شخصيتي اصلي با نام غوغولي، به نقطهي پايان ميرساند. امّا بخش موسيقيايي كه دردو محور موسيقي بيروني و كناري بحث شده است. منتقد محترم زماني كه در مورد وزن سخن ميگويد، اساساً تلقّي خود را از وزن تبيين نميكند؛ آيا مرادش وزن عروضي با افاعيل خاص آن است يا غير عروضي و تكيهاي؟ اين باور از آنجا نشأت ميگيرد كه شعر كودك ايران فرزند شعر عاميانه است كه در گذري زيباييشناختي، موسيقيايي و زبان شناسيك به مرحلهي امروزين رسيده است. «تا دوره مشروطه ادبيات كودكان ايران، برآورده از انديشه، باورهاي مردمي است كه نسل پس از نسل مواد شفاهي و نوشتاري براي كودكان خود پديد آورده بودند. آنها بيش از آن كه به آفرينش اين ادبيات به بيرون نگاه داشته باشند، از خلاقيت خود سود ميجستند» [4] در مرحلهاي شعر كهن ما پُر از «مفهوم كودكي» است امّا شعر براي كودك نيست و در بستر خود رو به سوي پندهاي ناصحانه و ارشاد گام برميدارد تا ميرسد به مشروطه كه آهسته آهسته از ميان تصنيفها و بازيها شعر كودك جوانه ميزند. نميخواهم طول و تفصيل بدهم.[5] غرض اين بود كه بگويم نوعي شعر كودكانه وجود دارد كه از زبان محاوره استفاده ميكند كه ريشه در ادبيات عاميانه ما دارد. حال، براي تعيين وزن شعر عاميانه، محققان به اجماع نرسيدهاند. نمونهاش نظر دكتر خانلري است كه شعر عاميانه را غيرعروضي و تكيهاي ميداند[6] و يا دكتر تقي وحيديان كاميار كه در كتابي مستقل، وزن آن را عروضي با ويژگيهاي خاص ذكر كرده است[7] و آخرين تحقيقي كه در اين زمينه ديدهام از آقاي سيّد مصطفا موسوي گرمارودي است.[8] پس دو ايراد بر منتقد ميتوان گرفت: 1 ـ عدم تبيين مفهوم وزن 2 ـ عدم ذكر نمونه همراه با كالبدشكافي آن. ايراد ديگر منتقد به موسيقي كناري شعر است. اين ايراد هم، نشأت گرفته از عدم طبقهبندي اوست. منتقد گويا شعر كودك را يك نوع، بيش نميداند. در صورتي كه با يك نگاه گذرا شعر بلند غوغولي را ميتوان جزو شعر كودكي كه شاعر از زبان محاوره استفاده كرده است قرارداد يا به تعبير آقاي گرمارودي «شعر افواهي كودك» كه از خانواده ترانهها و بازيهاست و اين خود حكايت ديگري دارد. بيمناسبت نيست، خاطرهاي را نقل كنم. زماني دوست و استاد فاضل «جناب آقاي پناهي سمناني» لطف كردند و نسخهاي از كتاب «ترانههاي دختران حوّا»، «زنانهها در شعر عاميانهي ايران» را به يادگار به من دادند. زماني كه به جلد آن نگاه كردم، دوبيتياي بر آن بود: نگاه بر من مكن، من مات ماتم نگاه بر من مكن، شاخ نباتم نگاه بر من مكن ميميرم آخر پشيمان ميشوي، بعد از حياتم به ايشان گفتم: «استاد! گمان ميبرم، اين دوبيتي اشكال وزني دارد، نگاه بايد نگه شود.» ايشان فرمودند: «ضعف ما در اين است كه اين شعر را با قواعد شعر رسمي ميسنجيم. شعر عاميانه حاصل و شامل مجموعهي شگفت و متنوعي از اوزان است كه گرچه پارهاي از آنها ظاهراً بر افاعيل عروضي قابل انطباق نيستند. امّا اگر به گونهاي كه سنت ترانهخوانان و ترانهسرايان است، خوانده شوند، تطبيق آنها با عروض ميسّر خواهد بود، زيرا وزن شعر عاميانه، كمّي است و مبتني بر نظم و تساوي هجاها در مصراعهاي يك شعر است[9] و آن نيز در همهي اشعار صدق نميكند. زيرا در برخي طول مصراعها مساوي نيست. تغيير وزن در شعر عاميانه از ويژگيهاي ممتازي است كه در شعر فارسي سابقه ندارد. قافيه نيز چونان وزن در ترانههاي عاميانه متنوع است و قواعد ـ آزادمنشانهي خود را دارد و به قول استاد ملكالشعراي بهار: ميزان قافيه، آهنگ كلمه است نه حرف.»[10] باري منتقد محترم در مورد مسألهي زيباييشناسي و زبان نيزبه هيچ نمونهي كالبدشكافي شدهاي اشاره نميكند. اين ضعف حتّا در زمينهي محتوايي نيز هست. اساساً يكي از وظايف منتقد «شكافتن متن» و نشان دادن راهي به سوي متن است، نه اينكه با كلّيگويي فقط حكم صادر كند. اين شيوه ديگر در ايران نيز منسوخ شده است (البته در نقد ادبي روشنگر). شايد منِ منتقدِ متن «صنعت نيناش ناش» با برخي نظريات نويسندهي آن موافق باشم مثل همين بحث زبان امّا اين خود مجالي ديگر ميطلبد و ميبايست منِ منتقد ـ با متن غوغولي روبهرو شوم تا بگويم كه شاعر به عنوان مثال درساخت جمله فضاسازي لازم در گزينش واژگان را نداشته است. بنابراين بسياري از واژگان يا تركيبات در محور همنشيني جملات ننشسته است. قياس كنيد واژگاني چون لمبوندن، عاجز، چُش را با تعبيراتي چون «خون به جگر كردن» در ساخت جملات. همان نكتهأي كه منتقد محترم بدون هيچ كالبدشكافي، فقط به آنها اشاره كرده است. امّا بحث محتوايي براي من بسيار جالب است. «شري اوريبندو» ميگويد: «خداوند كودكي است ابدي كه در باغي ابدي، به بازي ابدي سرگرم است.»[11] و جورج اليوت نيز ميگويد: «كودكي بهشت گمشدهأي است كه هرگز نميتوان به آن بازگشت.» اولين و بنياديترين واقعيت كه ميتواند ـ و به نظر ميرسد كه بهتر است ـ مبناي هر نظريهپردازي در حيطهي ادبيات كودك قرار گيرد، اين است كه ادبيات را، كودك نميآفريند.»[12] «دو سده پيش از زايش ادبيات نو كودكان در ايران، ادبيات كودكان به معناي امروزي خود در دنياي غرب در حال شكلگيري بود. در دهههاي نخست 1300 كه جوانههاي ادبيات نو كودكان در ايران سر بر ميآوردند، كشورهاي اروپايي و آمريكايي آثار برجستهاي در اين گستره پديد آورده بودند»[13] و اين در حالي است كه ما سالها، پيش از غربيها، مفهوم كودكي را درك كرده و نشان داده بوديم. ابوعليسينا در كنار كارهاي اصلي خود به مقولهي آموزش و پرورش كودك نيز پرداخته بود، حتّا در ادبيات منظوم ما نيز سنايي شاعر و عارف بزرگ سدهي ششم هجري در مورد زندگي دختران و عروسكبازي آنها اشاراتي دارد: مادران پيش خويش از آن به مَجاز دختران را كنند لعبت باز تاش چون شوي خواستار آيد آن به كدبانويياش به كار آيد تا چو بگذاشت لعبت بيجان لعبت زنده پرورد پس از آن و يا در شعري ديگر ميگويد: دختران چون فسانهپردازند دوك ريسند و لعبتك بازند.[14] در صورتي كه مفهوم كودكي از سدهي هفدهم در اروپا شكل گرفت تا نزديك به 300 سال پس از اختراع چاپ، ادبيات كودكان در اروپا در جايگاه فرهنگي جداگانه بازشناسي نشده بود[15] امّا ريشهي همين موضوع اخير را در ايران ـ البته با تسامح ـ ميتوان به پس از كودتاي شهريور بيست پيوند زد. ادبيات كودكان تا اين زمان هيچگاه به عنوان ژانر و يا حتّا فرهنگي جداگانه طبقهبندي نشده بود بلكه به همان صورت ادبيات بزرگسالان باقي ماند حتّا نمودهاي آن در ادبيات مكتب خانهأي به عينه موجود است. ما ايرانيان كه دست كم از قرن ششم هجري مفهوم كودكي را درك كرده بوديم، در يك عقبنشيني دردناك باز هم به قبل از قرن ششم بازگشتيم. جالب است زماني به عكسي از دوران مشروطه برخوردم: پدري بر صندليأي نشسته بود و فرزند يكي ـ دوسالهي خود را نيز بر زانو نشانده بود. لباس كودك ـ كه فرزند طبقهي فرادست جامعه بود ـ شكل كوچك شدهي لباس بزرگسالان بود و اين واقعيت در ادبيات كودكان ما نيز وجود داشت و تازه پس از اين سالها يعني زمان تثبيت جايگاه ادبيات كودك؛ اين ادبيات به مثابهي پند و اندرز شد و جزو ژانر تعليمي قرار گرفت. امّا در غرب هم زمان با به رسميت شناخته شدن نيازهاي زيستي ويژه كودك نياز او به شكوفايي انديشه و تخيّل نيز به رسميت شناخته شد و پس از استوار شدن سامانه آموزش و پرورش بر پايه ديدگاههاي روانشناختي، كتاب كودك ابزاري براي سرگرمي و لذّت او شمرده شد و از اين زمان ادبيات كودكان داراي بار زيباييشناختي شد. يعني خواندن نه براي آموختن كه براي لذّت بردن و انگيزش عواطف بود. «بررسيهاي كورنليا مايگز و همكاران درباره طبيعت انقلابي ماجراهاي آليس در شگفتزار و آليس در سرزمين آينهها اثر لوئيس كارول و سنجش آنها با كتابهاي پيشين كه براي كودكان نوشته شدهاند؛ بيانگر اين حقيقت هستند كه اين دو فقط براي شادي بخشيدن و سرخوش كردن کودکان نوشته شدهاند. در اينجا، براي نخستين بار با داستاني روبهرو ميشويم كه براي كودكان شكل گرفته است بيآن كه نشاني از آموزش و طرح اصول اخلاقي در آن ديده شود»[16] حال اين را به دينستيزي يا اخلاقگريزي تأويل و تفسير نكنيد در آن مقطع ادبيات كودكان به مثابهي انگيزش عاطفه و به مثابهي لذّت بردن پيريزي شد نه طرح تكراري و ملالآور پند و نصيحت كه با «بكن»، «نكن»هاي آمرانه همراه است. بگذاريم احساس كودكان هوايي بخورد، بگذاريم شيطنتها و تجربههاي كودكانه بدون هيچ سد يا صافيأي در دسترس مخاطب قرار گيرد. باري شايد بسياري مرا به منحرف شدن مسير نوشته به سوي چيستي و هدف ادبيات كودك متهم كنند. اگر تشكل و گرهخوردگي و انسجام ديد و نگاه، درون مايه و محتوا و ساخت زباني و بياني همه و همه به وحدت انداموار (توبخوانش ارگانيك) اثر ميانجامد امّا هدف و خاستگاه نويسنده نيز به شكلدهي و جذب بسیار ياري مي رساند اين نكته هنوز هم جاي تأمل دارد. باري باز گرديم به بحث خودمان. از لحاظ روانشناسي، كودك هميشه به دنبال اشيايي است كه ديگرگونه است: رنگ، طرح، قطع و … هنجارگريزي يا به قول حافظ «خلاف آمد عادت» بيگمان براي كودك جالب است. گذشته از قطع و تصاوير كتاب، شخصيت اصلي «غوغولي» نيز ديگر گونه است. غول در فرهنگ ما هميشه موجودي پليد و پلشت بوده است و اين حتّا در فولكلور ما نيز نمود دارد به عبارتي ديگر غول صورت مثالي بدهيبتي، زمخت بودن و ناهنجاري است. چنان كه در فرهنگ و ادبيات رسمي ما نيز ذكري از آن است: «… و ديو بياباني كه از راه فريبد و هر چه به ناگاه فرو گيرد و هلاك كند… ديوي است مردمخوار يا جانوري است كه آن را عربان بديدند و شناختند و تأبط شر وي را كشت» (ج) غول در بيغوله يعني بيراهه و خرابه زندگي ميكند. غول در بيابان با آدمي همسفر ميشود. غول با تقليد صداي آدميان، ايشان را ميفريبد و به بيراهه ميبرد»[17] چنان كه در دفتر دوّم مثنوي شريف حضرت مولانا ميخوانيم: بانگ غولان هست بانگ آشنا آشنايي كو كشد سوي فنا بانگ ميدارد كه هي اي كاروان سوي من آييدنك نام و نشان نام هريك ميبرد غول اي فلان تا كند آن خواجه را از آفلان حالا در كتاب غوغولي، غول شخصيتي دوستداشتني به تصوير درآمده است؛ غولي كه با كنترل تلويزيون بازي ميكند. شاعر با خلق شخصيتي كهن الگو (توبخوانش Arce type آركي تايپ) و تلفيق آن با عناصر زندگي امروز مثل تلويزيون و … به توفيق محتوايي دست يافته است البته اين جداي از شيوهي بياني و زباني است كه خود بحث مستقلي است. باري منتقد محترم در قسمت پاياني «يادداشت» شان، سؤالي را مطرح ميكنند: «آيا نميشود ابتكارات حوزه ]ي[ فرهنگ ـ مثل قطع و ظاهر جديد كتابها ـ را با محتواي ادبي مطلوب و تصويرگري مناسب همراه كرد؟» و من پاسخش ميدهم، آري ميشود در صورتي كه من و شماي منتقد، بتوانيم محتواي ادبي مطلوب و تصويرگري مناسب را تحليل و تبيين كنيم نه آن كه با كلّيگويي فقط به مسايلي اشاره كنيم. اميددارم روزي نقد ادبي ما به چنين جايگاهي برسد، اگر چه بسياري اين مسير را ميپيمايند. 1. كتاب ماه؛ ماهنامهي تخصصي اطلاعرساني و نقد و بررسي كتاب كودك و نوجوان، سال هفتم، شماره پانزدهم، شهريور 1383، ص 72 [2]. همانجا. 3. محمّد علي سپانلو در گفتوگویی به تمايز داستانهاي منظوم فارسي، شعر بلند و منظومه اشاره كرده است. رك: تعلّق و تماشا، محمّدعلي سپانلو، نشر قطره، چاپ اوّل 1379، صص 321 و 320. 4. تاريخ ادبيات كودكان ايران، ج 5، فصل هفت: سنجش تاريخي ادبيات كودكان ايران با ادبيات كودكان غرب، ص 222. 5. براي مطالعه بيشتر نگاه كنيد به: 1 ـ مجلّدات تاريخ ادبيات كودكان: محمّد هادي محمّدي و زهره قاييني، نشر چيستا. 2 ـ شعر كودك در ايران، محمود كيانوش، انتشارات آگاه. 3 ـ شعر كودك از آغاز تا امروز: سيّد مصطفا موسوي گرمارودي، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي. 7. نك: بررسي وزن شعر عاميانه: تقي وحيديان كاميار، انتشارات آگاه. چاپ اوّل: 1357، فصل اوّل و دوّم و سوّم: ص 17 تا ص 140. 8. نك: شعر كودك از آغاز تا امروز، سيّد مصطفا موسوي گرمارودي، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اوّل: 1382، بخش وزن شعر غيررسمي كودكان و تكمله، ص 61 تا ص 113. 9. در اين مورد اختلاف نظر وجود دارد. آقاي گرمارودي در كتاب شعر كودك از آغاز تا امروز، بخش تكمله، بحث جالبي در اين مورد ميكنند. 10. براي مطالعهي بيشتر نگاه كنيد به: ترانههاي دختران حوّا، فراهم آورنده: محمّد ـ احمد پناهي سمناني، انتشارات ترفند، چاپ نخست 1380، ص 13 تا ص 17. 13. تاريخ ادبيات كودكان ايران، ج 5، فصل هفت: سنجش تاريخي ادبيات كودكان ايران با ادبيات كودكان غرب. ص 223. + نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 19:47 توسط شهره یوسفی |
|
| ||||||