|
پیراهن بلند عروسم سپید بود قلبم ، کبوتری که ز جا می پرید بود گوشم میان آن همه لبخند و شاد باش محو کسی که بین همه کل کشید بود یک دفعه بین جمع به من خیره شد دو چشم چشمان خیس خاطره ای بود که منم یک دختر قشنگ که با من بزرگ شد در چشم ها و دست و دلم ، روی دامنم با من نشست بین دو تردید ، مظطرب می ریخت روی هر دوی مان ، نقل ، گل ، تگرگ در چشم های تیره ی او غرق می شدند دو نو عروس حجله نرفته ، به سوی مرگ دستی کشید روی دل و روی دامنم تا روی دست های یخم از قرار ماند بر ساتن سفید پر از تور و پولکم جای دو دست پر عرقش یادگار ماند بین صدای کل که کمی کر کننده بود پیچید دور دخترکم هاله ای ز دود گم شد میان هلهله و رقص نورها چشمش به دامنم که زمین می کشید بود + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 17:19 توسط شهره یوسفی |
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384 22:13 توسط شهره یوسفی |
...وغ وغو هم با موهای سیخ سیخ ومشتای گره کرده اومد سراغ من وگفت:«مامان گفته نمی خواد صدای هیچ کدوممونو بشنوه.پس خیلی آروم بروتوی دستشویی و جایزه ی کاغذ توالتو پیدا کن وبده به من،تاوقتی هم پیداش نکردی حق نداری بیای بیرون.حالا بی سروصدا می ری یا جیغ بزنم؟»ومن که چاره ای نداشتم ساکت و آروم راه افتادم رفتم توی دستشویی ووغ وغو درو از پشت قفل کرد.دوستای مامان هم که انگار نمی خوان برن،ته کاغذ توالت هم که هیچ جایزه ای نبود.حالا من ساعت هاست که این تو گیر افتادم.پاهام خواب رفته وخیلی گرسنمه .یه صدایی ازپشت دریواشکی می گه :«جایزه ی ته کاغذ توالتو پیدا کردی یا نه؟!» + نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384 21:59 توسط شهره یوسفی |
وقتی من به دنیا اومدم،همه چیز تکون خورد.اول وارونه شد،بعد دورسرم چرخیدودوباره سرجاش وایستاد.زلزله،نه زلزله نیومده بود.من که به دنیا اومدم ،وقتی دکتر منو وارونه کرد ویکی دوتا زد توپشتم ،خب منم عکس العمل نشون دادم.یه دفعه از دست دکتر افتادم واگه اون پرستارمهربون نبود الآن این آقاپسر دسته ی گل هم نبود.اما ازهمون روز که دکتر گفت:«عجب بچه ی لق لقوییه»همه منو لق لقو صدا می زنن. + نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384 21:40 توسط شهره یوسفی |
پیغمبرغریب غزل های ساده ام من کافری خدای خود ازدست داده ام بنشین برای من ، ز خدایی دگر بگو دل تنگی مرا به خدا ، بیشتربگو باید بخوانی ازسرقصه ، نه بیش وکم شعرمرا برای خدای جدید هم شاید بخواهد و گره ازدرد وا شود اوهم برای این دل کافر، خدا شود اما اگرخدای تو هم با خدای من هم درد بود وهیچ نکرد از دوای من بنشین برای من ز خدایی دگر بگو دل تنگی مرا به خدا بیشتر بگو + نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384 22:21 توسط شهره یوسفی |
الآن درست 5ساعت تمام است که از سفر بازگشته ام وهرگز فکرنمی کردم که درخانه با چنین توفان وحشتناکی روبه روشوم. ..... _ رفته بودم دریا. یک هفته تعطیلی را که نمی توانستم توی خانه بنشینم. مگه یادداشت منونخوندین ؟..... _مامزاحم کسی نشده ایم. _آه ، شما هیچ متوجه نیستید ، همه ی مردم می دانند ... ، می دانند که شما زن وشوهر نیستید. .... کاش من یک کبوتر بودم . این دنیا برای دوست داشتن خیلی کوچک است ، خیلی کوچک است ... خیلی! ( بخشی از نامه ی فروغ فرخ زاد با عنوان " این دنیای کوچک " ازکتاب " سخن زندگی نقره ای آوازی ست ...بررسی شعر و زندگی ،همراه با عکس ها نامه ها ،نقاشی هاوشعرهای چاپ نشده " ) + نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384 22:5 توسط شهره یوسفی |
کودکی بهشت گم شده ای است که هرگزنمی توان به آن بازگشت . " جین میلر "
دریک غروب بهاری ( ساعت 6 عصر روز 22 فروردین 1355) درتهران به دنیا آمدم و مثل همه گریستم و این اولین تجربه ی تلخ و شیرین زندگی، درآغازحیات زمینی ام،هنوزهم با من است. کودکی ام سراسر نور و بلور و عشق بود، سراسر آرزو . روزهایی که مثل حباب سبک بود و شفاف و زیبا، اما آن قدر کم دوام و نازک که با تلنگر کوچک بلوغم ، جان داد و محو شد. دوران کودکی، زیباترین خاطرات زندگی من است و سرشارترین لحظه های امروزم ، یاد آن روزهاست . وقتی کوچک بودم دلم می خواست بزرگ شوم . حالا که بزرگ شده ام با آرزوی کودکی ها ، کودک وار زندگی می کنم تا شاید فراموش کنم ؛ که هرچند تنها آرزوی کودکی ام برآورده شده است ، اما هزاران آرزوی دیگر را ازدست داده ام . و این شرح یا شاید تسکین دل تنگی ها و دل مشغولی های من است در جدال با روزها وروزگارم. حوا ، دگر از این همه تکرار ، خسته است خاکستر گناه بزرگی ، ز دوردست بر گیسوان تیره ی او نقش بسته است اما هنوز منتظر بازگشت مرد با سیب های قرمز شرمش نشسته است در کوچه پشت پنجره ها آه می کشد مردی که سیب خورده و بسیارخسته است حوا وخاطره و انتظار و ... آه دستی ، تمام پنجره ها را شکسته است + نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384 15:28 توسط شهره یوسفی |
|
| ||||||